و اینک خاموشی...
از اینکه دنیایمان فرسنگ ها از هم فاصله داشت... و من با چه دلخوشی فاصله ها را خط میزدم... امروز اما، تصویر فاصله ات را می بینم و تنها خیالی که از ذهن درگیرم می گذرد مهر تاییدی ست بر اینکه... چه قدر احمق بودم!! بر خرمن خاطرات خاک خوردهام چنگ میزنم... هر آنچه در دستان کوچکم جای میگیرد را به سختی در مشت میگیرم... جرات ندارم مشت گره کرده را بگشایم...میترسم... میترسم مبادا ذرهای از این لحظات غبار گرفته از دستم بگریزد... دروغ نمیگویم...حتی جرات ندارم نگاهی بیندازم به آنچه بودم و آنچه کردم... من گذشتم... از من دیروز گذر کردم...و هر آنچه برایم باقی مانده...طعم شیرین آشنایی هاست... من گریههایم را از یاد برده ام... من غمهایم را فراموش کرده ام...من عشقهایم را.... فراموش نکردهام اما... دیرگاهیست در گنجههای نهان دلم خاک میخورند... مشتم را در هم میفشارم... من گذر کرده ام اما... خاطراتم را دور نریخته ام... من تک تک اشکهایم را جمع کرده ام... من لحظه لحظه شب بیداریهایم را نگاه داشتهام به یادگار... تمام من اما... هر آنچه تو میبینی نیست... من گذر کردهام از من...
| Design By : Pars Skin |

